قناعتوارتکیده بودباریک و بلندچون پیامی دشوارکه در لغتیبا چشمانیاز سوآل وعسلو رُخساری برتافتهاز حقیقت وباد.مردی با گردشِ آبمردی مختصرکه خلاصهی خود بود.خرخاکیها در جنازهات به سوءِظن مینگرند.□پیش از آن که خشمِ صاعقه خاکسترش کندتسمه از گُردهی گاوِ توفان کشیده بود.آزمونِ ایمانهای کهن رابر قفلِ معجرهای عتیقدندان فرسوده بود.بر پرتافتادهترینِ راههاپوزار کشیده بودرهگذری نامنتظرکه هر بیشه و هر پُل آوازش را میشناخت.□جادهها با خاطرهی قدمهای تو بیدار میمانندکه روز را پیشباز میرفتی،هرچندسپیدهتو رااز آن پیشتر دمیدکه خروسانبانگِ سحر کنند.□مرغی در بالهایش شکفتزنی در پستانهایشباغی در درختش.ما در عتابِ تو میشکوفیمدر شتابتما در کتابِ تو میشکوفیمدر دفاع از لبخندِ توکه یقین است و باور است.دریا به جُرعهیی که تو از چاه خوردهای حسادت میکند.- شاملو، تهران ۱۳۴۸
+
یکشنبه ۲۴ مهر ۱۴۰۱ | 17:39 | محیا
|
برچسب:
نویسنده: یوسف بهرامی
تاريخ: دوشنبه
10 بهمن
1401 ساعت: 9:18